تبليغاتX
هر چی بخوای هست
وقتي که مرا داخل قبر گذاشتند شنيدم زمزمه اي از ان بلند است ومي گويد:من خانه ي غربتم خانه ي وحشتم خانه ي مارها و عقربها وخانه ي کهن و فرسوده هستم.بعد به من خطاب کرد و گفت:اي انسان نمک نشناس به درون من نه خوش امدي و نه به جا امدي سوگند به ان خدايي که تو و همه ي خلايق را خلق کرد موقعي که بر روي من راه مي رفتي تو را دشمن مي دانستم و ار کردارت ناراحت بودم واکنون که در شکم من قرار گرفتي دشمني من با تو بيشتر شده و به زودي دشمني مرا خواهي ديد چنان جسد تو را فشار دهم که استخوان هايت خرد شود به دنبال اين سخن ناگهان فشاري به من وارد کرد که دنده هاي راستم در دنده هاي چپم فرو رفت گويا شيري که از مادر خورده بودم از بيني و سر انگشتانم بيرون امد بعد از ان از پايين پايم دري به سوي دوزخ باز شد به طوري که حرارت و شعله هاي اتش را در قبرم احساس کردم و جايگاه خود را در اتش ديده بودم سپس مردي زشت صورت زشت سيرت و بد بو داخل قبرم شد در حالي که طبقي در دست داشت.در ان طبق از ميوه ها و غذا هاي جهنمي و ظرفي از اب ها ي جوشان و تلخ و بد بو به من تعارف کرد وگفت:قبل از هر چيز مجبوري از اين ها بخوري؟!به او گفتم اي زشت صورت و اي زشت سيرت تو چه کسي هستي وداخل قبر من چه کار مي کني و از جان من بيچاره چه مي خواهي؟گفت من کردار زشت و اعمال نا رواي تو هستم که در دنيا انجام مي دادي هنوز حرف من با ان مرد تمام نشده بود که ناگهان بادي مسموم و دودي سياه همراه با اتش در قبرم وزيد و نود ونه مار عظيم الجثه بر من مسلط شدند و تا روز قيامت بر من نيش مي زدند.ان مرد به من خطاب کرد و گفت:مي داني اين چه مارهايي هستند؟اگر يکي از اينها در دنيا پيدا شود واز مغرب زمين به مشرق زمين بدمد ديگر درخت وگياهي در روي زمين نمی روید چرا که زمین از دمیدن ان خاکستر می شود.
داخل قبر شدم
وقتی تمتم تشییع کنندگان به سوی خا نه ها ی خود  باز گشتند من غریب و تنها با چشمانی پر از نگرانی و اضطراب از حواذث اینده به فکر فرو رفتم چند ساعتی که در خود فرو رفته بودم خیلی بر من سخت گذشت بالای سر جنازه نشستم و مدتی به ان نگاه می کردم بعد از انکه جنازه ی خود را تنها و بدون رفیق در میان قبر تنگ و تاریک مشاهده کردم ومدتی به حال او حسرت خوردم و از قبر بیرون امدم دیدم هوا تاریک شده و هیچکس در میان قبرستان نیست توان گریز داشتم هر چه هوا تاریکتر می شد بر وحشت من افزوده می شد از ان فشار روحی که به من وارد شده بود گریه ام گرفت و به فکر اعمال بد خویش افتادم و ارزو کردم :ای کاش من هم با مردم بر میگشتم و تمام عمر خود را به عبادت مشغول بودم...
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 21:45  توسط سجاد  | 

قبرستان روزها جاي تو نيست
پس از ناپديد شدن ان دو فرشته به فاصله ي چند لحظه تعدادي موجود وحشتناک ديگر ظاهر شدند و مرا داخل صندوقي اهنين و اتشين که گويي هفت جوش بود و به اندازه ي قامت من ساخته بودند انداختند و در ان را با پيچ و مهره محکم کردند وان صندوق به اندازه ي تنوره ي سماوري کوچک و باريک شد به طوري که استخوانهايم در هم شکست عصاره ي بدنم به صورت ماده اي سياه گرفته شد و مرا از قبرستان بيرون بردند بعد از طي مسافتي درب صندوق را باز کردند و مرا بيرون اوردند در تمام مدتي که در صندوق بودم گمان مي کردم اين همان جهنمي است که در دنيا نام ان را شنيده بودم يکي از ان موجودات گفت روزها قبرستان جاي تو و امثال تو نيست براي اينکه با روشن شدن هوا ارواح پاک مومنان به قبرستان مي ايند تا کساني را که به زيارت اهل قبور مي ايند ببينند و براي انها از خدا طلب بخشش و موفقيت کنند و شما گناهکاران شبها فقط مي توانيد در قبرستان باشيد و مرا بار ديگر در ان صندوق انداختند و همان عذابها را دوباره کشيدم

 رفتار زشتم انيس من شد
گمان مي کردم که اين وضعيت تا قيامت ادامه خواهد داشت اما بعد از چند ساعت ديواره هاي صندوق از هم باز شدند من در وضعيتي نبودم که از ان بيرون بيايم همچنان در ميان ديواره هاي سوزان ان مي سوختم و ناله مي کردم به اطراف نگاه کردم ديدم کسي به طرف من مي ايد خوشحال شدم و با خود گفتم:خوب شد تنها نماندم و رفيق راه پيدا کردم وقتي نزديک شد ديدم موجودي سياه با قدي بلند بد بو زشت کثيف با لبهاي کتفت و دندانهاي دراز جلو امد و گفت مرگ بر تو باد و با اين جمله دشمني با من را اعلام کرد چنان که از قيافه اش پيدا بود او جلو امد و مرا از صندوق بيرون اورد از بوي بد و زننده ي او چنان ازرده شدم که حاضر بودم در ان صندوق اتشين بمانم و ان همه عذاب و ناراحتي را تحمل کنم اما سرنوشت چنين بود و من از خود اختياري نداشتم بوي زننده ي او چنان بود که اگر در يکي از شهر ها ان بو پيدا شود همه ي مردم ان شهر از ان بو فرار مي کنند از او پرسيدم اسم تو چيست گفت همزاد تو و اسمم جهالت لقبم کجرو کنيه ام ابو الهول شغلم فساد و فتنه انگيزي است او هريک از عناويني که مي گفت به وحشت من افزوده مي شد تا او گفت نام اصلي من عزرائيل ابليس شيطان و ان کسي که تو او را خداي خود قرار داده بودي سايه به سايه ي تو مي ايم تا در جهنم همديگر را ملاقات کنيم....


             

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 21:44  توسط سجاد  | 

به هر حال ان شب هم سپري شد و سپده ي صبح دميد افتاب بالا امد و ژاله هاي بامدادي در برابر پرتو تيزش به سرعت دور مي شدند  صحنه ي روز قبل نبود وقتي با دقت نگاه کردم خود را در بياباني بي ابتدا و بي انتها ديدم به رفتار گفتم اينجا کجاست؟گفت:اينجا ابتداي سفر ما به سوي سرزمين برهوت در وادي يمن است مجرمان و مفسدان و جنايتکاران و گناهکاران از اينجا حرکت مي کنند گفتم:برهوت کجاست؟رفتار گفت بياباني است که گناهکاران در عالم برزخ تا روز قيامت روزها را در انجا به سر مي برند و منزلگاه انان خواهد بود و شب ها را به شما اجازه مي دهند تا به قبرستاني که اجساد در ان دفن شده اند برويد و وضعيت جنازه ها را مشاهده کنيد و در اين هنگام عذاب هاي زيادي از جمله گرماي طاقت فرسا تشنگي طاقت فرسا حمله ي جانوران و پذيرايي با گرزهاي اتشين متوجه من شد
مراسم شب هفت
به رفتار گفتم:ديگر طاقت ندارم مدتي در اينجا استراحت کنيم رفتار گفت اين فکر خوبيست و بدان که امروز روز پنج شنبه است و تو مي تواني بعد از ظهر به خانه ات بر گردي و اهل و عيال و خويشاوندانت را ببيني شايد خويشان و دوستانت براي تو فاتحه اي بخوانند يا صدقه و خيراتي به نيت تو بدهند گفتم صدقه و خيرات به چه دردي مي خورد؟ گفت: اي احمق!اين ها عذاب و شکنجه ي تو را کاهش مي دهد و سلامتي و استراحت تو را بيشتر و راه را براي تو هموارتر مي کند چند ساعتي که گذشت رفتار رو به من کرد و گفت:الان وقت ان است که به خانه ات باز گردي زيرا خانواده ات در حال برگزاري مراسم شب هفت تو مي باشند من اول حرف او را باور نمي کردم تا اينکه او زنجيرهاي پايم را باز کرد و من به پرواز در امدم چيزي نگذشت که روي شاخه ي درخت منزلمان فرود امدم و متوجه شدم خويشان و دوستان در جنب و جوش و رفت و امدند ان ها به فکر همه چيزبودند و تنها چيزي که در يادشان نبود من بودم انان فقط نگران اين بودند که مبادا ميهماني به خوبي برگزار نشود و شرمنده و سر شکسته شوند با غروب افتاب ميهمانان دسته دسته وارد منزل ما شدند و پس از صرف شام و ميوه و چاي و شربت يکي از انان اعلام فاتحه کرد و انان دسته جمعي فاتحه اي خواندند و يکي يکي با خداحافظي از اهل خانه منزل را ترک کردند و به سوي خانه هاي خود روانه شدند و من به زودي از خاطرشان رفتم.  
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 21:43  توسط سجاد  | 

مدتي عذاب نديدم که رفتار گفت به خاطر فاتحه و خيراتي است که برايت فرستادن بعد از ان همه راه به کوهي رسيديم رو  به رفتار کردم و گفتم مي داني پشت اين کوه چه خبر است؟ گفت بلي وادي عذاب پشت اين کوه قرار دارد و به مجرد که به انجا برسي داخل اتش مي شوي و عذاب گناهکاران از اينجا شروع مي شود و هر منطقه اي مخصوص يک گناه است اکنون برايت سرزمين هايي  که مجرمان در ان عذاب مي شوند را برايت معرفي مي کنم:سرزمين دروغ گويان-رباخواران- زنا کاران- روزه خواران- منافقان-غارت گران بيت المال-غيبت کنندگان و......
سرزمين دروغ گويان
در مورد حرف هاي او انديشه مي کردم که از دور تعدادي درختان جداي از هم نمايان شدند در ميان درختان حوض بسيار بزرگي که پر از اب و گل هاي زيبا و رنگارنگ بود ديده مي شد از ديدن چنين منظره ي روح بخش تعجب کردم و گفتم شايد خانواده ام باز برايم خيراتي فرستادند.اما هنوز از اين فکر و خيال فارغ نشده بودم که ان زيبايي ها يک باره به صحنه ي بسيار غمگيني تبديل شد. برگ هاي زيبا ي درختان به سرعت از درختان جدا مي شد و ان گل هاي زيبا پژمرده مي شدند خورشيد با اين بزرگي ضعيف مي شد و نيروي خود را به مرور زمان از دست مي داد بسيار تعجب کرده بودم مقداري نزديک شديم که ناگهان ديديم چند نفر با سرعت به سوي ما مي ايند در حالي که مردي را با زنجير روي زمين مي کشيدند تا نزديک ما رسيدند.بعد او را به پشت روي يخ ها انداختند يکي از انان با قلاب اهنين بسيار تيز طرف چپ چهره با نيمي از بيني و چشمش را تا پشت سر پاره کرد بعد قلاب را بيرون اورد و متوجه طرف راست صورت او شد وان کار را مدام تکرار مي کرد ان مرد مرتب داد و فرياد مي کرد و شکنجه گران در کمال خونسردي مشغول کار خود بودند با خود گفتم بهتر است خواهش کنم تا براي چند دقيقه دست از شکنجه ي او بردارند تا بتوانم از او سوالاتي کنم.جلو رفتم و گفتم مگر اين مرد چه گناهي کرده گفت اين مرد دروغگو است و اين نوع عذاب مخصوص ادمهاي دروغگويي مثل اوست
امام حسن عسگري مي فرمايد:«تمام ناپاکي ها و زشتي ها در خانه اي قرار داده شده است و کليد ان دروغگويي است»
پنج شنبه ي موعود
بعد از ظهر روز پنج شنبه پرواز کردم و به سوي منزل خود امدم وقتي وارد خانه شدم ديدم هر کس مشغول کار خود است مادر و خواهرانم تعدادي از اقوام و خويشان ان جا حضور داشتند ولي هرچه نگاه کردم فرزندانم و همسرم را نديدم با بي صبري منتظر بودم که انان از من يادي کنند يا فاتحه اي برايم بخوانند هر چه صبر کردم خبري نشد اقوام مي خواستند بروند و مادر و خواهرانم نيز مي خواستند به منظور گردش از خانه خارج شوند ديدم کسي به ياد من نيست و به زودي مرا فراموش کرده اند غم سنگيني وجودم را فرا گرفت با وجود اينکه مي دانستم اهالي خانه نه مرا مي بينند ونه صدايم را مي شنوند گريه کنان فرياد زدم و گفتم:شما را به خدا در حق من مهرباني کنيد مرا به خاطر اوريد و بر غربتم رحم کنيد!من به عذاب سختي دچار شده ام اينقدر بخيل نباشيد.اگر نمي خواهيد پول خرج کنيد انفاق نماييد فاتحه اي برايم بخوانيدخواهش ميکنم ته مانده ي سفره ي تان را که پيش پرندگان . مرغان مي ريزيد به نيت من بيندازيدو ثوابش را به روح من هديه کنيد.
واي بر من!!اگر ان موقع که در دنيا بودم از انچه داشتم مقداري انفاق مي کردم امروز محتاج شما نبودم.
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 21:43  توسط سجاد  | 

روزها همچنان مي گذشت و حرکت ادامه داشت هرچه به کوه نزديکتر مي شدم ان را بلند تر و سخت تر ميي ديدم.رفتار گفت برهوت که اخرين منزل ماست پشت همين کوه است تمام گنه کاران و مجرماني که از اول دنيا مرده انددر انجا منزل دارند.رفتار دائم به من مي گفت:نزديک است به ارزويت برس و به سرزمين برهوت وارد شوي گفتم : اي رفتار! به نظر تو برهوت چه جور جايي است؟گفت:تو از همسفر شدن با من به خاطر بوي متعفنم و قيافه ي زشتم بارها اظهار ناراحتي کردي اما در انجا ارزو خواهي کرد که اي کاش!تا قيامت همچنان با من راهپيمايي مي کردي وهر گز به سرزمين برهوت نمي رسيدي!گفتم :اي رفتار اين طور که تو مي گويي بهتر است در رفتن عجله اي نکنيم يک روز هم که ديرتر به انجا برسيم بهتر از زود رسيدن است رفتار گفت:اي بدبخت فلک زده!به ياد مي اوري که در دنيا براي گناه کردن شتاب بسيار مي کردي الان هم نمي تواني براي رسيدن به نتيجه ي گناهت تاخير کني .مقداري از راه را طي کرديم که رفتار فرياد زد و گفت:رسيديم اين هم سرزمين برهوت و ناگهان تعدادي شکنجه گر امدند و مرا بردند...  
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 21:42  توسط سجاد  |